اونی که میخواستی تو غبارا گم شد ... چطوری عشقم ؟ در چه حالی ؟ راستی این روزا چی کار می کنی ؟ هنوزم تو اون رویاهای ساده و قشنگت سیر می کنی عزیزم ؟ نمی دونم ... حتی اگه هیچ وقت حتی یه لحظه هم بهم فک نکنی همین که بدونم هستی و نفس می کشی واسم کافیه ! ... p.s . * ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد ... نترس ! از پس یلدا بهار آمدنیست . یلدایتان مبارک . * دوستان عزیز قول میدم آرشیو وبلاگم رو درست کنم این روزا خیلی بی حوصله شدم D: * بچه ها امیدوارم همه تو امتحانای ترم اول موفق باشیم . به امید نمره های خوب ! و از همه مهم تر ... * تولد وبلاگم رو (با یه کوچولو تاخیر ) تبریک میگم . وبلاگ "پسر کهکشانی" سه ساله شد !
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت
رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت
یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اونو از خودش روند
مرغ هوا گم شد و اونو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد
اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد
چه سرنوشتی که براش رقم زد
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 13:16 توسط •●× Åryán •●× |