اینک شما باران را احساس نخواهید کرد زیرا هر یک چتر دیگری خواهید بود اینک شما سرما را احساس نخواهید کرد زیرا هر یک سرپناه دیگری خواهید بود اینک شما تنهایی را احساس نخواهید کرد زیرا هر یک همراه و یاور دیگری خواهید بود اینک دیگر شما یک روح خواهید بود در دو جسم و زندگی ، فرا روی شماست اینک به آشیانه خود بروید و روزهای با هم بودن را تجربه کنید باشد که روزهایتان سرشار باشند از خوبی ها ، شادی ها و برکت ها . . . " فدریکو گارسیا لورکا "
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 0:6 توسط •●× Åryán •●×

دلقکی با یه سیرک اومد به شهر ما .
با کفش های خیلی بزرگ و کلاه خیلی کوچیک .
ولی کارهاش اصلا خنده دار نبود . هر بار شیرین کاری می کرد
مردم بی حال تر می شدن و آه می کشیدن . هر بار که روی
سرش می ایستاد همه داد می زدن " بخواب بابا " !
هر بار که کراواتش رو می خورد همه به گریه میفتادن .
چون کارهاش خنده دار نبود پولی در نمی آورد . تا یه روز
به خودش گفت : به مردم میگم دلقک بی مزه بودن یعنی چی !
اون به مردم گفت واسه چی اون قدر غمناک به نظر می رسه . از
دردها و دلگیری هاش گفت . بعد از اون که درد دلش تموم شد
فکر می کنین مردم گریه کردن ؟!
نه اونا انقدر خندیدن که نفسشون بند اومد و لباس هاشون پاره شد .
همه دنیا قهقهه شون رو شنیدن و اونا هم همین طور خندیدن .
ولی دلقک تو چادر سیرک با سر پایین و شونه های آویزون ایستاده بود .
دلقک می گفت : منظور من خندوندن شما نبود . با مزه بودن من اتفاقیه !
و اون وقت همه دنیا می خندیدن و دلقک گریه می کرد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 20:0 توسط •●× Åryán •●× |