امروز واسه ما آخرین روز مدرسه بود ، سال سوم هم تموم شد . حالا فقط مونده امتحانات ! سه سال از عمرم رو تو مدرسه ی دانشوران گذاشتم و حالا دیگه باید با تموم خاطرات خوب و بدش ازش خداحافظی کنم ، با تموم معلمای با مزه و عجیب غریبش ، با اون نیمکت های درب و داغون و با اون بوفه ی جالبش که هم بوفه بود و هم اتاق مشاوره و با اون آشپزخونه ی قشنگش که ما به عنوان کلاس یک سال توش نشستیم و . . . چون من که دیگه سال بعد چه تو همین رشته ی ریاضی بمونم و چه تغییر رشته بدم دیگه در این مدرسه نخواهم ماند ! ( و من از مدرسه دور و دورتر می شدم و در زیر تلالو نور آفتابی که بر تابلوی مدرسه نقش بسته بود زیر لب این کلمات رو زمزمه می کردم :D ) خداحافظ دانشوران !!! خداحافظ . . . خداحافظ . . . p.s . ـ واسم دعا کنید امتحانای نهایی رو خوب بدم و تو همه ی درس ها موفق باشم . این امتحانا رو از دستشون خلاص بشم دیگه هیچ غمی ندارم . دعا یادتون نره !
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 14:35 توسط •●× Åryán •●× |
این 3شنبه امتحان فیزیک ، شنبه امتحان جبر و احتمال ، اون یکی 3شنبه امتحان واقعا دیگه خسته شدم ... خدا کنه زودتر این یه ماه و خرده ای لعنتی p.s . تو این روزا فقط این خرسه احساس منو درک می کنه : . . .
هندسه ، 4شنبه 100 صفحه امتحان تاریخ ، بعدش کامپیوتر و . . .
تموم بشه و تو امتحانا هم تو هیچ درسی مشکلی واسم پیش نیاد .
از حرفای دیگران بدجوری دارم داغون میشم . هر کی میاد یه طعنه و
متلکی میگه و رد میشه . هیشکی حس و حال منو درک نمی کنه و
نخواهد کرد . فقط به یه چیز یقین پیدا کردم که اینم یه دوره ای از
زندگیمه و بالاخره تموم میشه . اوضاع همیشه که اینجوری نیست .
واقعا روزای مزخرفیه . . .
بعضی وقتا دوست دارم به حرف هیشکی گوش نکنم و فقط یه گوشه
آروم بشینم و به حرف دلم گوش کنم .
به قول "عمو شلبی" عزیز :
صدایی در وجودت
هر روز به آرومی میگه ،
«حس می کنم که این درسته ،
می دونم که این اشتباهه . »
هیچ معلم ، هیچ موعظه گر ، پدر ، مادر ، دوست و
هیچ انسان عاقلی نمی تونه بگه
چه چیزی برات خوبه ،
فقط به صدای درون وجود خودت گوش کن .
+ نوشته شده در شنبه 1387/02/07ساعت 23:30 توسط •●× Åryán •●× |