نمی دونم چرا ولی همیشه نزدیک ساعت 2-3 شب حس آپ کردن ییهو در من به وجود میاد . این مطلب رو دیشب نوشتم که قرار شد فرداش ( یعنی امروز ) بذارم تو وبلاگ . تابستون 86 هم که تموم شد(۱) . تا اونجایی که می شد سعی کردم ازش لذت ببرم چون به گفته ی بسیاری از دوستان آخرین تابستون واقعی من تلقی می شد و از تابستون بعدی دیگه باید بشینیم واسه کنکور بخونیم ! (۲) تو این تابستون کلی فوتبال بازی کردیم و کلی بیرون رفتیم ( پنجشنبه ها چه حالی میداد ) خلاصه در کل بد نبود . دلم واسه آبتنی و شنا تنگ میشه هر چند روی هم رفته من خودم سه-چهار بار بیش تر تو آب نرفتم . فقط یه بار با بچه ها رفتیم موج شکن که خیلی فاز داد . این بارون قشنگی که الان داره می باره و البته چند روزی هم هست که ادامه داره و گاهی اوقات واقعا هم شدید میشه و این نسیم خنک روح نواز که در حال وزیدنه و این حس غریب همگی منو به یاد پاییز و مدرسه میندازه . جاتون خالی دوبار من به طور کامل زیر بارون شدید بدون چتر و سرپناه (۳) قدم زدم و همه ی لباسام خیس شد ، ولی خداییش خیلی حال داد . شما هم یک بار امتحان کنید ! (۴) نمی خوام همین یه کم دل خوشیتون رو با صحبت درباره ی اول مهر و مدرسه و این حرفا ازتون بگیرم پس بذارین وقتی که رفتیم مدرسه اون وقت مفصل دربارش صحبت می کنیم . یه جمله ی زیبایی " جواد خیابانی " گزارشگر خبره ی فوتبال برنامه ی فوتبال برتر گفت که حیفم اومد شما از اون بی بهره بمونید : " امیدواریم پرواز قوهای سپید انزلی در آسمان لیگ برتر همچنان ادامه داشته باشد . " پاورقی : ۱- تموم شد دیگه ! خب هر چیزی یه روزی تموم میشه دیگه . غصه نخور ! ۲- البته در مورد من این موضوع زیاد صدق نمی کنه . ۳- یاد آّنگ های سیاوش قمیشی افتادم ! ۴- ها ؟ ماکارونیه مانا رو نمیگما ، منظورم زیر بارون موندنه . .p.s ۱- یه جورایی دیگه خسته شدم . دیگه مگه چقدر میشه واسه به دست آوردنت تلاش کرد ، گاهی وقتا وقتی می بینم این همه آدم و این همه مشکل سر راهمه قیدتو می زنم ، آره همون بهتر که بی خیالت بشم عزیزم . ولی باور کن نمیشه !!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در مورد ملوان تو آخرین ![]()
![]()
2- آپ بعدی فک کنم مدرسه ای باشه .
۳- طاعات و عبادت هاتون هم قبول باشه . ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید !
تا بعد .
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 12:13 توسط •●× Åryán •●× |
اتفاقای بسیار زیادی تو طول این مدت افتاده * ولی همه رو می ذاریم کنار و تا ویتامین بیش تر از این شاکی نشده میریم سراغ بازی هیجان انگیزی که بهش دعوت شدم و مشخصا باید به یه سری سوال نامفهوم هم پاسخ بدم ! . . . 1- اتفاقای مهمی که تو زندگیم افتاده و حتما باید بهش اشاره بشه : _ بعد از نیم ساعت دویدن دنبال دو تا گوسفند چاق و با نمک بالاخره در یک حرکت غافلگیرانه گرفتمشون و پشمای انبوهشونو نوازش کردم ! توضیح : یکی از دو گوسفند مذکور دارای دو شاخ بلند و مقدار بسیار زیادی پشم در بدنش بود که همین کار منو مشکل تر کرد ولی سرانجام تسلیم شدند . 2- اتفاق مهمی که تو زندگیم افتاده بهش اشاره نشه بهتره : یه بار من داشتم از کنار یه جایی رد میشدم یکی که داشت از کنار همون یه جایی رد می شد ییهوووو . . . نمیشه بگم قربونت ! خودت مگه نگفتی اشاره نشه بهتره !!!!!!! 3- خلاصه ای از اخلاق و شخصیت : _ بعضی مواقع زیادی برای دیگران دلسوزی می کنم . _ اگه کسی جواب sms منو نده خیلی ناراحت میشم !![]()
![]()
![]()
![]()
_ بسیار بلند پرواز و جاه طلب هستم . ![]()
_ استاد درست کردن غذاهای عجیب غریب و فوری و خوشمزه هستم . ![]()
_ از دخالت کردن دیگران تو کارای مربوط به خودم خیلی ناراحت می شم !
_ آدم مسئولیت پذیر و بسیار رومانتیکی (!)
هستم و همیشه
در شادی ها کنار دوستان و در غم ها هم کنار دوستان خود می باشم . ![]()
آره خلاصه این طوری . . . البته حمل بر خودستایی نباشه ها !!! ![]()
4- اگه قرار باشه یکی به جای من تو زندگیم نقش منو بازی کنه :
هیشکی رو نمی تونی پیدا کنی که دوست نداشته باشه جای
فلان شخص پولدار یا فلان بازیگر معروف سینما باشه . این خیلی
طبیعیه و این حس تو وجود هر آدمی پیدا میشه .
من دوست داشتم " لئوناردو دی کاپریو " نقش منو بازی کنه . ![]()
![]()
البته قبلش باید بره موهاشو کاملا مشکی کنه تا شبیه خودم بشه ! ![]()
خیلی جالب میشــــــــــــــه !
* یکی از اتفاقای بد فوت داییم بود . واقعا آدم خوب و مهربونی بود .
هنوزم باورم نمیشه دیگه کنار ما نیست . برای آرامش روحش دعا کنید .
P.S . اینم قسمتی از یه شعر خیلی قشنگ واسه پتاسیم از " احمدرضا احمدی " :
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
شب های رفته را به یاد بیاوریم
آرام و با پچ پچ برای یکدیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
برای یکدیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم
که اکنون سوار بر درشکه ای مندرس
در برف مانده است
نه
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد
درشکه ی مانده در برف را باید فراموش کنیم . . .
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06ساعت 20:41 توسط •●× Åryán •●× |