کلی اتفاق افتاد تو این مدت ! حالا چندتاش رو میگم واستون . آقا این چه وضع مدرسه اس آخه ! یه لامپ درست حسابی نداریم ! اول از وضع کلاسمون بگم یه پرده سبز رنگ داریم که از زمان دایناسورها تا به امروز شسته نشده ، یه تخته وایت برد ، چند تا ماژیک نصفه نیمه ، ودو تا لامپ مهتابی ! امروز سر زنگ ادبیات یکی از لامپ هامون هم سوخت ! دوشنبه هم طبق معمول این آقای حاجی پور معلم پرورشی مون داشت واسمون درباره ی جن کتاب می خوند ( الان سه چهار هفته اس این کتاب رو میاد می خونه . زندگی نداره که این بشر ! زعفر جنی ( می شناسید که ؟ نه ؟ چطور نمی شناسید زعفر یکی از جن های معروفه ! خلاصه بازم داشت یه دونه از این خالی بندیا سر هم می کرد و درباره ی جن و اینا حرف می زد که ییهوووو یه صدای وحشتناکی اومد از بیرون ! اول همه فکر کردیم کار این زعفر خودمونه بعد دیدیم دو تا گربه ( مدرسه مون پر گربه اس ) به طرز بسیار خشنی دارن به هم نگاه می کنن و اصواتی نا مفهوم و شبیه میو میو از خودشون در می آرن ! سر انجام مستخدم مدرسه ، آقای شجری ، با یه چوب بلند وارد عمل شد و گربه های نگون بخت از محل متواری شدند ! خلاصه کلی خندیدیم ! این معلم هم قیافش دیدنی بود اون لحظه . بیچاره بدجوری ترسیده بود ! آها راستی تو پست قبلی من می دونین کی کامنت گذاشته بود واسم ؟ جبران خلیل جبران ! تا اونجایی که ما می دونستیم 75 سال از مرگ جبران می گذره ! حالا گیر نده ! می تونه میاد ! ( باران می بارد ) Lluvia Cae اینم یه قسمت از متن یکی از شعرهای انریکو ایگلسیاس به اسم که فکر کنم قشنگ باشه : چقدر هیجان زده و بی قرار می شوم آن گاه که طنازی می کند خون در رگ هایم به جریان می افتد و من دوباره خطر آفرین می شوم اگر دوباره نگاهم کند من دوباره دیوانه می شوم او علت همه ی بدبختی های من است . . . . . . یه هم امروز واسم یکی از دوستام فرستاده بود که خیلی جالب بود : sms « هیشکی نمیتونه به قلبش یاد بده نشکنه ، اما من یادش دادم وقتی شکست با تیزیش دست اونی رو که شکسته ببره ! » . . . _ راستی معنی اون جمله اسپانیش پست قبلم میشه : به خانه ات برو دختر که برای بازی هم خیلی دیر است ! _ والنتاین هم مبارک ! فعلا . 
![]()
) بعد صحبت به
) البته خدا رو شکر الان مرده ! ![]()

![]()
![]()

![]()
![]()

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24ساعت 20:5 توسط •●× Åryán •●× |
هی . . . مدتی است که آن چهره ی زیبایت را ندیده ام ! کمی هم به فکر ما باش ! الان من حالم خیلی هم خوبه فقط یکی ، یکم منو دلداری بده پلیز ! آه . . . اینم یه شعره از خوزه گروسیثای مکزیکی که اونم زمانی که حال و هواش مثل من بود و احتیاج به دلداری و اینا داشت گفته : . . . چه کسی برایم پرتقال خواهد خرید ؟ چه کسی برایم پرتقال خواهد خرید برای دلداری دادنم ؟ پرتقالی سالم و رسیده به شکل یک قلب نمک دریا بر لبانم ، وای بر من ! بر لبانم و در رگانم نمک دریا . هیچکس پیشکش من نخواهد کرد گرمای لبانش را . هرگز خوشه ای نخواهم چید . از گندمزار پر مهر بوسه ای . هیچکس نخواهد چشید شراب خونم را . احساس نخواهم کرد جریان آن را در جانم . همچون کشتی شکستگانیم وای بر من ! به ابرهای سرگردان می مانم و به کشتی های گمشده در دریا ! و قلبی ندارم دیگر زیرا خواهانی ندارم دیگر . چه کسی برایم پرتقال خواهد خرید برای دلداری دادنم ؟ . . . هان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هههههییییییییی . . . ای کجاییییییییییییییی ؟؟؟؟؟chica De Ayer . . . این جمله هم واسه اون البته به زبان اسپانیایی !!! ! Chica Vete a tu Casa no Podemos Jugar آها معنیشم میشه . . . . . . فعلا تو خماری بمونید تا پست بعدی ! ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/11ساعت 20:41 توسط •●× Åryán •●× |