
به هر طرف نگاه می کنی
همه چیز تکراری و ملال انگیز شده
وقتی از همه ی آدم ها خسته میشی
چی کار می کنی ؟
من یه فکر خوب به ذهنم رسید
الان دارم به یه نقطه ی دور فکر می کنم
به اون طرف آسمون ها و پشت کهکشان های بزرگ
و کنار ستاره های دوست داشتنی
من اونجا راهی می بینم که به یه نور میرسه
سفینه ی من آماده شده
اما فقط یه جای خالی دیگه دارم !
من منتظر یه همسفرم
تا با هم پرواز کنیم
کی دوست داره با من بیاد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/31ساعت 12:12 توسط •●× Åryán •●× |
شاید زیاد مهم نباشه که کسی به یادت باشه یا نه یا کسی از تو متنفر باشه یا این که به تو عشق بورزه و شایدم یکی می خواد سر به تنت نباشه یکی هم شاید هنوزم تو رو یه بچه می دونه و فکر می کنه تو هیچی نمی دونی و تو چیزی برای گفتن نداری حتی نمی تونی از خودت دفاع کنی شاید هیچ جا نتونی بری با هیچ کس هم نتونی دوست بشی یا شایدم دوستات از دشمن خونی تو هم بدتر باشند و از تظاهر و دورویی اونا خسته شدی شاید مهم نباشه که نمی تونی بعضی چیزا رو فراموش کنی و گاهی وقتا افسوس اون ها رو می خوری ممکنه حتی صدات هم تو قطره قطره های بارون گم بشه ولی اینا هیچ کدومش مهم نیست . . . فقط یه لحظه فکر که تو چه انسان خوبی هستی به اطرافت نگاه کن تا حالا وقت کردی به آسمون نگاه کنی ؟ اگه خوب نگاه کنی می تونی ببینی یکی اون بالا هست که همه چیز رو می بینه و همه چیز رو می دونه مهم اینه که . . . اون همیشه به یادته !
+ نوشته شده در شنبه 1385/02/23ساعت 18:38 توسط •●× Åryán •●× |

تصور کن
تصور کن بهشتی وجود نداشته باشد
اگر سعی کنی تصورش آسان است
و جهنمی هم در کار نباشد
و بالای سر ما ، زمینی ها ، تنها آسمان است . . .
تصور کن همه ی آدم ها
فقط برای امروز زندگی کنند
تصور کن کشوری در میان نباشد _ کار سختی نیست _
هیچ چیزی که به خاطرش آدم بکشی ، یا خودت کشته شوی هم وجود نداشته باشد
و نیز ، هیچ رسمی در کار نباشد
آه فکرش را بکن ، تمام مردم جهان
در صلح زندگی کنند . . .
ممکن است بگویی فرد خیال بافی ام
اما نه ، تنها من این گونه فکر نمی کنم
امیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندی
و جهان یکدست شود . . .
دنیایی بدون مالکیت را تصور کن _ متحیرم که آیا خواهی توانست _
دنیایی بدون حرص و طمع ، بدون گرسنگی
همه ی مردم با هم برادر باشند
تصورش را بکن . . . همه ی آدم ها سهمی از دنیا داشته باشند
ممکن است بگویید خیال بافم
اما من تنها نیستم ، آرزو دارم تو هم روزی به ما ملحق شوی
و جهان یکدست شود . . .
« ترانه ای از جان لنون خواننده ی مشهور گروه »Beatles
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 14:28 توسط •●× Åryán •●× |

بازیگری دوره گردم و از شهری به شهر دیگر سفر می کنم و زندگی مردم را مقابل چشمانشان نمایش می دهم و آن ها را بسی می خندانم و بسی می گریانم ، قصد خنداندن می کنم ، می گریند . وقتی که به گریه و اندوه می افتم ، می خندند و شگفتا ، آنها را به عشق می اندازم ، اما خود عاری از عشقم ، آنها را شاعر می کنم ، ولی خود هرگز شعری نمی گویم و چنین است که یکه و تنها ، رو به تاریکی زیر تک نورخورشید ، زندگی را اجرا می کنم .
« بخشی از کتاب شعبده و طلسم »
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/14ساعت 20:2 توسط •●× Åryán •●× |

من فکر می کنم گل داوودی بیش تر از بقیه ی گل ها برای لبخند های مردم
ارزش قائل است . او بی سر و صدا و بی هیاهو در فصلی می روید که خیلی
از گیاهان دیگر خواب را انتخاب می کنند . آدم هایی که گل داوودی هستند
بیش تر از دیگران به فکر لبخندهای مردم هستند حتی در فصل سرمای دل ها
و خشکسالی محبت !
+ نوشته شده در جمعه 1385/02/08ساعت 13:57 توسط •●× Åryán •●× |

بی عشق ، آدمی گنگ خواب دیده است ، کسی که
عشق را تجربه نکرده به معنای واقعی کلمه ، هنوز
متولد نشده است .
« اوشو »
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/02/03ساعت 15:51 توسط •●× Åryán •●× |