ای بهار چون طلوع سرخ عشق « فریدون مشیری »
ای بهار
ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
می رسی پر از نگار
هركجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شكوفه ريز
خوشه اقاقيا ستاره بار
بيدمشك زرفشان
لشكر ترا طلايه دار
بوی نرگسی كه مي كنی نثار
برگ تازه ای كه می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای كوچه باغ
شعر دلنشين روزگار
آفرين آفريدگار
ای طلوع تو
در ميان جنگل برهنه
پشت شاخه كبود انتظار
ای بهار
ای هميشه خاطرات عزيز
عاقبت كجا ؟
كدام دل ؟
كدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر كرانه گرم رستخيز
من خزان جاودانه پشت ميز
يك جهان ترانه ام شكسته در گلو
شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت این دریچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار ای بهار ای بهار
+ نوشته شده در جمعه 1384/12/26ساعت 20:54 توسط •●× Åryán •●× |
![]()
مانند پرنده باش که روی شاخه ای سست و ضعیف
لحظه ای می نشیند و آواز می خواند پرنده احساس
می کند شاخه می لرزد ، اما باز هم به آواز خود
ادامه می دهد ، زیرا مطمئن است که بال و پر دارد .
« ویکتور هوگو »
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/24ساعت 13:17 توسط •●× Åryán •●× |

شما می توانید گلی را زیر پای خود لگدمال کنید ،
ولی محال است که بتوانید عطر آن را در فضا محو کنید .
« ولتر »
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت 14:41 توسط •●× Åryán •●× |

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
با اینا بهارو باور می کنم !
« شهریار قنبری »
+ نوشته شده در شنبه 1384/12/20ساعت 14:59 توسط •●× Åryán •●× |

دوست من !
من و تو در زندگی غریب هستیم و با یکدیگر غریب خواهیم ماند .
هر یک نیز با خود غریبیم
تا آن روز که تو سخن بگویی و من گوش فرا دهم
اما می پندارم صدای تو، صدای من است
و روبرویت می ایستم
گویی در برابر آینه ای ایستاده ام !
« جبران خلیل جبران »
+ نوشته شده در دوشنبه 1384/12/15ساعت 16:19 توسط •●× Åryán •●× |

من از صدای گریه ی تو
به غربت بارون رسیدم
تو چشات ، باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه
تو غربت غروب پاییز
متل من ، از یه درد کهنه لبریز
با تو بوی کاهگل و خاک
عطر کوچه باغ نمناک ، زنده می شه
با تو بوی خاک و بارون
عطر ترمه و گلابدون ، زنده می شه
تو مثل شهر کوچک من
هنوز برام خاطره سازی
هنوزم قبله ی معصوم نمازی
تو مثل یاد بازی من
تو کوچه های پیر و خاکی
هنوزم برای من عزیز و پاکی . . .
« اردلان سرفراز»
+ نوشته شده در جمعه 1384/12/12ساعت 19:35 توسط •●× Åryán •●× |
چند روز پیش که داشتم مجله می خوندم چشمم به یک مطلب واقعا جالب افتاد که فکر می کنم برای شما هم جالب باشه . این مطلب درباره ی جمله ی اعصاب خرد کنی که فکر کنم همه ی شما تا به حال حداقل چندباری از پدر یا مادرتان شنیده اید : « هر چقدر بزرگ بشی باز بچه ی منی » یک بازی کلامی تاریخی با معنی دوگانه ی « بچه». این گزاره مدعی است کلمه ی بچه را به جای « فرزند» به کار برده اما رندانه قصد تحمیل معانی دیگر بچه را دارد : کوچک ، ضعیف ، نفهم ، محتاج . این عبارت مقتدرانه با ظاهر مهر آمیزش قصد دارد به ما بقبولاند تحت هیچ شرایطی نمی توانیم قوی تر ، باهوش تر یا فهیم تر از والدین مان باشیم . اگر روزی در مقابل این عبارت قرار گرفتید تصحیحش کنید : پدر یا مادر عزیز ! درست می گویی ، هر چقدر بزرگ شوم باز « فرزند» شما هستم . « سروش روحبخش»
+ نوشته شده در جمعه 1384/12/12ساعت 11:56 توسط •●× Åryán •●× |
هر شبم ناله ی زاریست که گفتن نتوان ناله از دور یاریست که گفتن نتوان بی مه روی تو این کوکب تابنده مرا روز روشن شب تاریست که گفتن نتوان هاتف اصفهانی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/11ساعت 14:48 توسط •●× Åryán •●× |
دیگه این روزها برام خیلی تکراری شده . نه یک سرگرمی ، نه تفریحی ، نه چیزی ! فقط دارم درس می خونم که اگه غیر از این کار ، کار دیگری انجام بدم به سخت گیرانه ترین شکل ممکن مورد شماتت دیگران قرار می گیرم . بدون کوچک ترین تغییری در زندگی ثانیه ها و روزها و هفته ها و ماه ها پشت سرهم می گذرند و همین روال تکراری ادامه پیدا می کند تا روز بعد . کسی متوجه حرف هایت نمی شود و دلسوزی ها و محبت های دروغی هم دردی را دوا نمی کند . اگه فقط یه کم به اطراف نگاه کنیم می توانیم چیزهای تازه ای را کشف کنیم که تا به حال ندیده ایم . پس بهتره که خودمون حرکتی نو در زندگی آغاز کنیم و زندگی رو از جنبه ی زیبایش ببینیم تا از دست این روزهای کهنه و مسخره و این مسیر تکراری خلاص بشیم . مثل این که تمام شدنی نیستند و پشت سر هم می آید : تکرار ، تکرار ، تکرار و . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/10ساعت 12:19 توسط •●× Åryán •●× |

ز گهواره تا گور دانش بجوی !
+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/07ساعت 14:38 توسط •●× Åryán •●× |
می گویند شیشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه ی مه گرفته نوشتم : « دوستت دارم » آرام گریست !
+ نوشته شده در شنبه 1384/12/06ساعت 23:8 توسط •●× Åryán •●× |
چون می خواهی که باشی خاصه ساده ساده و بی پیرایه پس بنا را بگذار روی لبخند ، خوبی ، قشنگی از دلت دور کن هر آن چه را که نمی خواهی و می بینی و باور کن ! باور کن هر آن چه را که می خواهی بایستی در رویاهای دور از دسترس ببینی اش جان تو !
+ نوشته شده در شنبه 1384/12/06ساعت 14:44 توسط •●× Åryán •●× |

ترجمه ی شعر بسیار زیبای تایتانیک که خودم از خواندن آن واقعا لذت بردم
امیدوارم شما هم از آن خوشتان بیاید :
هر شب در رویاهایم تو را می بینم
احساست می کنم
این گونه است که تو را می شناسم
این گونه باش
با وجود هزار چم ها و فاصله ها
و کهکشان هایی که بین ماست
بیا و خودت را بنما
این گونه باش
دور- نزدیک – هر جا که هستی
ایمان دارم – ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد
گرچه شب ها بسیارسخت اند
ادامه خواهم داد
تا یک بار دیگر تو در را بگشایی
و این جا هستی – این جا – در قلب من
و قلب ادامه خواهد داد
و ادامه خواهد داد
عشق فقط یکبار به سراغ هر کس می آید
و برای یک عمر می آید
و نخواهد رفت تا ما برویم
و عشق همان بود که با تو وزیدم
یک بار و یک عمر
و از آن پس بدان آویختم
و تا همیشه
همه زندگی ام با آن پیش خواهد رفت
این جایی – تو این جایی
و من از هیچ چیز باکی ندارم
و می دانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد
و ما تا همیشه عاشق می مانیم
عاشق – جوان و ساده دل
و قلبم همچنان خواهد تپید
و من این را در قلبم جاودانه خواهم داشت
و قلبم همچنان ادامه خواهد داد
و ادامه خواهد داد
با تشکر از وبلاگ پسران باهوش
http://www.smartboys83.persianblog.com
+ نوشته شده در جمعه 1384/12/05ساعت 19:31 توسط •●× Åryán •●× |
دشواری را بخش بی ارزش زندگی بدان و هنگامی که پیش آمد ، رودر روی آن بایست و بگو : « من از تو نیرومندترم و نمی توانی مرا شکست بدهی » . آن . لندرز
+ نوشته شده در جمعه 1384/12/05ساعت 12:37 توسط •●× Åryán •●× |

بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق ، این است . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/04ساعت 14:36 توسط •●× Åryán •●× |

رویت را بر نگردان
نگاه کن . . .
به آن روشنایی باریک روی دیوار
که با چهره ای خندان به تو لبخند می زند
گوش کن . . .
انگار اتفاق جالبی رخ خواهد داد
آری . . .!
آن نور تو را به سمت من می برد
+ نوشته شده در دوشنبه 1384/12/01ساعت 22:1 توسط •●× Åryán •●× |
قصه ی عشقت را . . . به بیگانگان نگو ؛ چرا که این کلاغ های غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند ! ! ! میلاد تهرانی
+ نوشته شده در دوشنبه 1384/12/01ساعت 1:20 توسط •●× Åryán •●× |