تبليغاتX
پسر کهکشانی

پسر کهکشانی

توی تنهایـِی هام فقط به تو فک می کنم ...

در حالی که به باغ نگاه می کرد ، به شکوفه های درختان ، به آن کبوترهای زیبا و به صومعه و پنجره های باریکش ،

 

فهمید که حالا ... سرانجام ... برای نخستین بار در زندگی اش – تاکنون دچار چنین احساسی نشده بود –

 

عاشق شدن چه احساسی دارد ، اما عاشق شدن واقعی ... 

 

شقایق قندهاری

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/29ساعت 20:36 توسط •●× Åryán •●× |


معجزه برای قلبی اتفاق می افتد


که آرام و ساکت


آن را پذیرا شود


اگر من پرنده بودم


هرگزبه دنبال خوشبختی پرواز نمی کردم


یافتن از طریق گم کردن است


و نه از راه گشتن و جستجو کردن

 

آبی کوچک آرامش ( گزینه ای از اشعار دائو برای درک آرامش )

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/29ساعت 14:12 توسط •●× Åryán •●× |


 

« ما همه ، هم خوب و هم بد ، هم خیر و هم شرهستیم و اگرشما هیچ ناپاکی و پلیدی در خودتان نمی بینید ،

 

دلیلش آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید ...»


« استنلی کوبریک »

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27ساعت 21:25 توسط •●× Åryán •●× |


 

هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید


به او مربا و نان بدهید


و به او آرزو یا آسمان بدهید


اما هرگزبه کسی که دوست دارید دوا ندهید


چون هرچه که به او بدهید


روزی به شما بازخواهد گرداند ...

 

شل سیلوراستاین و فالکو

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/27ساعت 13:51 توسط •●× Åryán •●× |


اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم


این شعرتا ابد با تو خواهد زیست


حتی وقتی که من دیگر نباشم


یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد ...


پس بگذاربرایت شعری عاشقانه بخوانم


شعری از اعماق جان


که مرا به یاد تو آورد


شعری که همیشه با تو بماند

 

کارل گوستاویونگ

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/26ساعت 13:22 توسط •●× Åryán •●× |


+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/25ساعت 15:45 توسط •●× Åryán •●× |


گذر زمان ، عبور خورشید است پشت کوهها ، تا که روزی خورشید ، پشت کوهی جان بکند و به افسانه ها بپیوندد ، آن وقت هر انسانی بدون خورشید ، معجزه ای عظیم است . دلم می خواهد شعر بگویم پدر، این ها به کار شعر می آیند . قلم و کاغذ به من دهید ، قبل از آن که سفیدی کاغذ از یادم رود ، سیاهی جوهر همیشه به خاطرم می ماند ،

اما سفیدی کاغذ نه ، قلم و کاغذ بیاورید ...   

 

از کتاب « راز حرم سلطان » _ شارمین میمندی نژاد

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/23ساعت 21:52 توسط •●× Åryán •●× |


پنجه ی مریم رسته در شکاف صخره ای

 

این همه رنگ از کجا آورده ای  تا  بشکوفی

 

قطره قطره شکوفه از سر صخره ها گردآورده ام

 

از گلبرگ های سرخ دستمالی بافته ام

 

تا آفتاب هدیه کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/23ساعت 21:22 توسط •●× Åryán •●× |


دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم

 

امروز او ما را

 

فردا ؟

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/22ساعت 20:30 توسط •●× Åryán •●× |


راز زندگی

 

غنچه با دل گرفته گفت :

 

« زندگی

 

لب ز خنده بستن است

 

گوشه ای درون خود نشستن است »

 

گل به خنده گفت :

 

« زندگی شکفتن است

 

با زبان سبز ، راز گفتن است »

 

گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه

 

باز هم به گوش می رسد

 

تو چه فکر می کنی ؟

 

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

 

من که فکر می کنم

 

گل به راز زندگی اشاره کرده است

 

هر چه باشد او گل است

 

گل ، یکی دو پیرهن

 

بیش تر ز غنچه پاره کرده است

 

قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1384/11/21ساعت 12:41 توسط •●× Åryán •●× |


باز این چه شورش است

 

که در خلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

یا حسین . . .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/20ساعت 18:21 توسط •●× Åryán •●× |


تا کی می خواهیم اشتباهاتمون رو به گردن همدیگه بندازیم ؟

 

بابا تازه اگه یه نفر هم یه اشتباهی کرد که نبایداون رو اون قدر سرزنش

 

کنیم  و اون رو مثل پتک بکوبیم  تو سرش !

 

به نظر شما مشکلات میان آدم ها  با دعوا و جنجال  حل میشه ؟

 

به خدا یه کم گذشت و مدارا هم بد نیست .

 

فقط یه کم . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 21:34 توسط •●× Åryán •●× |


 

 

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد.

 

پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد .

 

در کیفمو باز کردم ، ولی جا نشد .

 

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق ، ولی جا نشد .

 

بنابراین یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد .

 

با خودم گفتم : یه باغ ! آره ! ولی جا نشد .

 

حتما تو کره ی زمین جا می شه ، ولی جا نشد .

 

پس گذاشتمش تو قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه خوبه .

 

تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه

 

از دنیا هم بزرگ تر باشه یعنی چی .

 

ناهید مومن خانی

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 17:49 توسط •●× Åryán •●× |


 

روبروم شب و سیاهی

 

بی کسی پشت سرم

 

نمی تونم که بمونم

 

باید از تو بگذرم

 

دارم از نفس می افتم

 

تو هجوم سایه ها

 

کاش کی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها

 

اون که میشکنه تو چشمای تو ، تصویر منه

 

گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 15:14 توسط •●× Åryán •●× |


سهراب سپهری

شب تنهايی خوب

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
 شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه ی عشق تر است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/16ساعت 14:35 توسط •●× Åryán •●× |


چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند


از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نويسندگان ناشناس

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/15ساعت 21:45 توسط •●× Åryán •●× |


 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

مترجم: دكتر مقدم  dr_moghadam@yahoo.com

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/15ساعت 21:38 توسط •●× Åryán •●× |


 پرويز محبوب من


مطالبي را كه در اين نامه مي خواهم براي تو بنويسم چيزهاي تازه اي نيستند و علت تكرار آن ها فقط موقعيت مناسبي است كه اكنون براي ما پيش آمده يعني موافقت پدرم بدون هيچ قيد و شرطي شايد بپرسي چه طور شد كه يك مرتبه پدرم تغيير عقيده داد ؟ اين خود فصل جداگانه اي است كه بعد ها اگر فرصت كردم برايت شرح مي دهم .
پرويز... من كه به سهم خودم خيلي خوشحالم بزرگ ترين آرزوي من فقط اين بود كه در كنار تو يك زندگي سعادتمندي داشته باشم . براي تو همسري وفادار باشم . وسايل راحتي و خوشبختي تو را فراهم سازم . تو اگر پيش من بودي و از همه افكار من آگاه مي شدي و اگر نقشه هايي را كه براي زندگي آتيه ام كشيده ام براي تو شرح مي دادم . آن وقت مي توانستي باور كني كه تا چه اندازه در زندگی من نفوذ كرده اي و چه قدر بر روح و نگرش من مسلط شده اي .
 با اين وصف چه طور مي خواهي خوشحال نباشم . فكر اين كه به زودي به آرزوهاي بزرگ خودم خواهم رسيد فكر اين كه در كنار تو زندگي خواهم كرد فكر اين كه با تو و به كمك تو نقشه هايي را كه براي زندگيمان كشيده ام اجرا مي كنيم . خود به تنهايي براي من شيرين و مسرت بخش است
 پرويز ... اما تو خيلي كمتر از من در اين باره فكر مي كني و يقين دارم آن قدر كه من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداري
 مي دانم كه الآن مي پرسي ( چرا ؟ ) به علت اين كه انسان وقتي كسي را حقيقتا دوست داشت در راه رسيدن به او از هيچ چيز دريغ نمي كند و با همه ي نيرو و توانايي خود در راه مقصود پيش مي رود . حتما باز هم مي پرسي ( مگر من چه كرده ام ؟ )
 بسيار خوب ... تو بدون هيچ دليل و جهتي گفته اي كه با پيشنهادات مادرم مخالفي در صورتي كه اين پيشنهاد نه براي تو ضرري دارد نه براي من منفعتي . درست است كه اين پيشنهاد تا اندازه اي مضحك و بدون نتيجه است . من هم با عقيده ي تو موافقم من هم بارها به مادرم تذكر داده ام كه به جاي اين شرايط بي فايده سعادت مرا در نظر بگيرند و مطمئن باشند كه هرگز اين پيشنهاد نمي تواند ضامن سعادت و خوشبختي كسي باشد ولي مادر من به هيچ قيمتي حاضر نيست از عقيده ي خودش دست بردارد ( و بيشتر علت اين پافشاري شكستي است كه او در زندگي زناشويي خورده و همين شكست او را نسبت به همه ي مردها بدبين ساخته و ناچار مي خواهد آتيه ي دخترش را تامين كند . چاره چيست ) ولي از طرف ديگر همان طور كه اين پيشنهاد نمي تواند براي آينده ي من مفيد واقع شود براي تو هم قبول آن ضرري ندارد يعني تو اگر به عشق و محبت خودت اطمينان داشته باشي هزاران هزار پيشنهاد ديگر را هم در اين باب خواهي پذيرفت و هرگز ترس و واهمه اي از قبول آن به دل تو راه نخواهد يافت
 ديگران اين مخالفت تو را طوري تعبير مي كنند كه به عقيده ي من زياد مقرون به حقيقت نيست آنها مي گويند كه تو با اين مخالفت ثابت مي كني كه به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطميناني نداري . مي ترسي . مي ترسي يك روز گذشته ها را فراموش كني و از روشي پيروي نمايي كه امروز پدر من از آن پيروي مي كند و آن وقت مجبور شوي به اين شرط عمل نمايي .
( سياست ممنوع )
 ولي از نظر خود من
خود من هم همان طور كه گفتم مثل تو با اين پيشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم اين است كه عقيده دارم عشق حقيقي يعني عشقي كه از هوس هاي پليد و كثيف دور و مجزا باشد هرگز از بين نمي رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ اين عشق كوشا باشند . پس با اين وصف اين پيشنهاد نه تنها فايده اي ندارد بلكه دليل مثبتي است بر اين كه مادر من به تو اعتماد ندارد و از آينده مي ترسد به اين جهت من هم مثل تو با اين پيشنهاد مخالفم .
 ولي پرويز ... تو نبايد از اين چيزها ترسي داشته باشي اين قدر در عقيده ي خودت مصرو پابرجا نباش آن هم در چنين وضعیتی كه ما حتي اگر نتوانيم تو بايد حالا حداكثر استفاده را ببري از طرف ديگر من بايد به تو اعتماد داشته باشم من مي خواهم يك عمر با تو زندگي كنم .
اگر اين پيشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتي اعتراض كني ولي وقتي من به تو بيش از اندازه اعتماد و اطمينان دارم و وقتي من سعادت زندگي در كنار تو را به همه چيز ترجيح مي دهم ديگر مخالفت مرا دوست داشته باشي به خاطر من هم شده اين پيشنهاد را مي پذيري
 پرويز محبوبم
 حالا ديگر با اين وضعي كه پيش آمده موقعي ست كه تو بايد فعاليت كني لابد بديعه خانم همه چيز را براي تو تعريف كرده و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست فقط من مي خواهم به تو بگويم كه اگر اين فرصت را از دست بدهيم ديگر هرگز نمي توانيم موافقت پدرم را جلب نماییم زيرا او گفته است يا اين كه حالا اين موضوع عملي شود يا من و تو بايد از يك ديگر چشم بپوشيم و تصديق كن كه قسمت دوم غير قابل تحمل است و من هرگز نمي توانم قسمت دوم را بپذيرم
 خيلي ميل دارم تو را ببينم و شخصا با تو صحبت كنم اگر روز شنبه وقت پيدا كردم براي تو تلفن مي كنم
راستي پرويز تو چرا اين قدر پشت تلفن آهسته صحبت مي كني اصلا صدا به گوش من نمي رسد و من ناچارم در مقابل حرف هاي تو سكوت كنم و اين هم خيلي بد است
 ديگر حرفي ندارم
 جز اين كه يك بار ديگر بنويسم تو را بيش از همه ي دنيا دوست دارم و مي پرستم
 خداحافظ تو فروغ
پنجشنبه 5/5/1329

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/15ساعت 15:53 توسط •●× Åryán •●× |


 

 

شب هایم را روی اسکله گذرانده ام

 

در کوره راهای تاریک

 

نزدیک کلیسای پایین شهر

 

جایی که « سالی » دعا می کند

 

گاهی به پایین شهر بیا

 

ما با هم یک قوطی زنگ زده ی ذرت را قسمت خواهیم کرد

 

و به رادیو گوش می دهیم

 

رادیو می خواند، دوستت دارم ، دوستت دارم . . .

 

دلت کجا رفت

 

آیا آن را در قطاری گذاشتی

 

آیا آن را زیر باران رها کردی

 

یا در مکزیک شکست

 

گریه می کنی اما نمی دانم

 

قبلا همه ی این ها را شنیده ام

 

دوباره تکرار می شود، به هم کوفتن در

 

گاه رودخانه مرا می خواند

 

و نامم را در شب صدا می زند

 

می گوید، مشکلاتت را کنار من بگذار

 

همیشه چنین بوده است

 

و « راک اندرل » به من نخواهد آموخت

 

آن چه را رودخانه آن شب گفت

 

من غرق در این همه زیبایی بودم

 

و از نظر محو شدم

 

گریه می کنی اما نمی دانم

 

قبلا همه ی این ها را شنیده ام

 

دوباره تکرار می شود، به هم کوفتن در

 

گاه رودخانه مرا می خواند

 

و نامم را در شب صدا می زند

 

می گوید، مشکلاتت را کنار بگذار

 

همیشه چنین بوده است

 

و « راک اندرل» به من نخواهد آموخت

 

آن چه را  رودخانه آن شب گفت

 

من غرق در این همه زیبایی بودم

 

و از نظر محو شدم

 

جرج مایکل

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/13ساعت 20:15 توسط •●× Åryán •●× |


وقتی عبور یاد تو را چون کبوتران بر سنگفرش

کهنه و فرسوده ی خیال احساس می کنم

دیگر پرندگان همه در خواب رفته اند

http://www.avayeazad.com/love.htm

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/13ساعت 14:4 توسط •●× Åryán •●× |


 تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر

نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه ی عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر

http://www. avayeazad.com

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/12ساعت 21:13 توسط •●× Åryán •●× |


     وقتی دنبال عکس تو می گشتم !

امروز ، چركنويس ِ پاك ِ يكي از نامه های قديمی را
پيدا كردم!
كاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه ی بی دريغ
سنگين بود!
از باران ِ آن همه دريا!
از اشتياق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برايت ترانه مي خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعايت ِ تبسم بي ريا بودند!
چقدر جوانه ی رؤيا
در باغچه ی بيداريمان سبز مي شد!
هنوز هم سرحال كه باشم،
كسی را پيدا می كنم
و از آن روزهای بی برگشت برايش می گويم!
نمي دانی مرور ديدارهای پشتِ سر چه كيفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤيا...
هميشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ كوچه می شمردم،
بعد بر می گشتم
و به ياد ترانه ی تازه ای می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
ديگر همسن و سال ِ سفر كردن ِ تو اند!
می بينی؟ عزيز!
برگِ تانخورده ی ِ آن چركنويس قديمی,
دوباره از شكستن ِ شيشه ی پر اشك ِ بغضش تر شد!
می بينی!
؟

                         یغما گلرویی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/12ساعت 15:54 توسط •●× Åryán •●× |


صدا کن مرا صدای تو خوب است

 

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

 

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

 

http://avayeazad . com  / love.htm

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/12ساعت 15:36 توسط •●× Åryán •●× |


وصیت نامه ی  داریوش کبیر

 

اینک که من از دنیا می روم بیست و پنج کشور جزو امپراطوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند.

جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آن ها را محترم بشمارد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه ی سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزایی نه این که از آن بکاهی. من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکنی، زیرا قاعده ی این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساخت این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شوند حشرات در آن به وجود نمی آیند و غله در این انبارها چند سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا این که همواره آذوقه ی  دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از این که غله ی جدید به دست آمد از غله ی موجود در انبارها برای تامین کسر خوارباراستفاده کن و غله ی جدید را بعد از این که بو جاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه ای نخواهی داشت  ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود. هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آن ها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آن ها به مردم ظلم کنند و استفاده ی نا –

مشروع نمایند نخواهی توانست آن ها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوست بنمایی.

کانالی که من می خواستم بین شط نیل و دریای سرخ به وجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظربازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند. اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ایران، نظم و امنیت برقرار کنند. ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند. توصیه ی دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده. چون هر دوی آن ها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای این که عمال دیوان به مردم مسلط نشوند، برای مالیات، قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت. افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با آن ها بدرفتاری نکن. اگر با آن ها بدرفتاری کنی آن ها نخواهند توانست معامله ی متقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد. ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله ی شکست تو را فراهم نمایند.

امر آموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آن ها بیش تر شود و هر قدر که فهم و عقل آن ها زیادتر شود، تو با اطمینان بیش تری

می توانی سلطنت کنی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید. بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم، بدن من را بشوی و آن گاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آن جا ببینی و بفهمی، من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد. خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند. اگر تو هر زمان که فرصت به دست آوردی وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو که قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.

زنهار، زنهار . هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن، یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر نماید : زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار. زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود. آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی  را در درجه اول اهمیت قرار بده .

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو فقط موقعی باید به کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد واگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی، ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای. بیش از این چیزی نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ، من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم که مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/11ساعت 23:36 توسط •●× Åryán •●× |


فدریکو گارسیا لورکا

آرزو

 

تنها قلب گرم تو

 

و دیگر هیچ .

 

بهشت من مزرعه ای

 

بی بلبل و رباب

 

با رودخانه ای محتاط

 

و چشمه ای کوچک .

 

بی مهمیز باد بر شاخ و برگ

 

و بی ستاره ای در اشتیاق برگ شدن .

 

و شفیره ی شب تاب

 

در مزرعه ی نگاه های خرد شده

 

پرتو بی کران دیگری خواهد بود.

 

آرامشی درخشان

 

جایی که بوسه هایمان

 

_ خال های پر طنین پژواک _

 

در دوردست می شکفند.

 

و قلب گرم تو

 

و دیگر هیچ

 

فدریکو گارسیا لورکا

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/09ساعت 16:12 توسط •●× Åryán •●× |


یک بذر بکارید

 

تا یک گل از زمین بروید .

 

رویا هایتان را در آسمان بجویید .

 

آسمان آن چه را که دوست می دارید می دهد .

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/09ساعت 16:8 توسط •●× Åryán •●× |


پابلو نرودا

آیا زندگی ما

 

تونلی میان دو روشنایی مبهم نیست ؟

 

یا روشنایی ای

 

میان دو مثلث تاریک نخواهد بود ؟

 

یا زندگی ماهی ای نیست

 

که آماده ی پرنده شدن باشد ؟

 

آیا مرگ از نبودن حاصل می شود

 

یا از مواد خطرناک ؟

 

پابلو نرودا

 

+ نوشته شده در جمعه 1384/11/07ساعت 22:46 توسط •●× Åryán •●× |


 

چتر قرمز

 

در حالی که خشکسالی پیشرفت می کرد و به نظر می رسید که همیشگی خواهد بود ،

 

تعدادی از کشاورزان آمریکای شمالی نسبت به آینده ی خود نا امید بودند. باران نه تنها

 

برای محصولات بلکه برای زنده نگه داشتن مردم شهر نیز حیاتی بود. زمانی که مشکل

 

وخیم تر شد، کلیسای محل درگیر موضوع شد. آن ها تصمیم گرفتند دعا کنند و از خدا

 

بخواهند که باران ببارد.

 

همه ی مردم در کلیسا جمع شدند و هرکس در جست و جوی فرصتی بود تا با دوستان

 

نزدیک خود صحبت کند. کشیش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه ی دعا را شروع

 

کند که ناگهان متوجه ی دختر کوچکی شد که در ردیف جلو به آرامی در جای خود نشسته

 

بود. چهره ی آن دختر از هیجان می درخشید و در کنارش چتر قرمزی قرار داشت که آماده

 

استفاده کردن بود. زیبایی و معصومیت آن دختر، کشیش را به لبخند واداشت چون به ایمان

 

 او پی برده بود. هیچ شخص دیگری از میان عبادت کنندگان چتری با خود نیاورده بود.

 

همه ی   آن ها برای نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت که با بارانی که

 

نیازمندش بود، به او پاسخ دهد.

 

www. Quickinspirations. com

+ نوشته شده در جمعه 1384/11/07ساعت 20:1 توسط •●× Åryán •●× |


 

هوا که ابری شد : دوستت دارم

 

بارانی که شد : فریادت رنگ باخت

 

نرسیده به آفتاب انکار کردی

 

چترت را بستی و گفتی :

 

ببخشید ، شما ؟؟؟

 

سیده مونا هاشمی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/06ساعت 12:43 توسط •●× Åryán •●× |


نان و عشق و گل

 

داد زد چرا کسی به دادمان نمی رسد ؟

 

دست های عاشقانه تا دهان نمی رسد

 

داد زد تمام چیزهای خوب از شماست

 

نان و عشق و گل چرا به دیگران نمی رسد ؟

 

گفت : ای خدای مهربان ، به من بگو چرا

 

حرف های ما به گوش آسمان نمی رسد ؟

 

گفتم : آری  آری ، اعتراض و عشق ، حق ماست

 

حق مردمی که دستشان به نان نمی رسد

 

منکران عشق را نگاه کن ، تمامشان

 

عاشق اند و عاشقی به فکرشان نمی رسد !

 

علیرضا قزوه

 

از کتاب شبلی و آتش

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/06ساعت 12:1 توسط •●× Åryán •●× |


ستاره

 

چطور و به حیرت کدامین افسانه

 

این همه ستاره را عاشق کردی

 

که قرار است

 

تا همیشه چشمک بزنند !!!

 

مهسا اسماعیلی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 17:14 توسط •●× Åryán •●× |


 

کنترل دنیا

 

روزی خدا با لبخند به من گفت :

 

" ببینم، دلت می خواد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی ؟ "

 

گفتم : " بله، به امتحانش می ارزه. "

 

بعد پرسیدم :

 

" محل کارم کجاست ؟

 

چقدر حقوق می گیرم ؟

 

کی برای ناهار می ریم ؟

 

بعد از ظهر کی مرخص می شم ؟ "

 

خدا گفت : " اون گردونه رو بده به من !

 

این طوری حتما کار دنیا رو به هم می ریزی . "

 

شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 17:9 توسط •●× Åryán •●× |


بگذار نگاهت کنم

 

تنها در " تو" ست که

 

" زیبایی" به " فریبایی"

 

می ارزد !

 

نسیم یعقوب پور

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 16:54 توسط •●× Åryán •●× |


کریس دی برگ

 

قطار اسپانیایی

 

قطار اسپانیایی است که حرکت می کند

 

از گودال کیوبر تا اولد سویل

 

و وقتی شب فرو می افتد، صدای سوتش بر می خیزد

 

مردم صدایش را می شنوند که هنوز در حرکت است . . .

 

از آن پس، آنان کودکانشان را می خوابانند

 

درها را قفل می کنند و به طبقه ی بالا می خزند

 

چنین گفته شده است که روح مرده ای

 

آن قطار را ده هزار بار به عمق می برد!!

 

سوزنبان در احتضار بود و همه ی کسانش در کنارش بودند

 

خانواده اش می گریستند، ناقوس عزا را پیش از آن که بمیرد به صدا در آورده بودند

 

اما بالای بسترش کسی منتظر بود تا بمیرد

 

شیطان، با برقی در چشمانش

 

« چه خوب! خدا این طرف ها نیست تا ببیند من چه چیزی پیدا کردم،

 

این یکی مال خودم است.»

 

خداوند ظاهر شد، همان زمان برقی زد و خود خدا ظاهر شد

 

بر سر شیطان فریاد زد:« پس به شب بی پایان باز گرد!»

 

اما شیطان فقط پوزخندی زد و گفت: شاید من گناه کرده ام،

 

اما لازم نیست برای من قلدری کنی،

 

اول من گرفتمش ، پس تو می توانی بدترین تلاشت را بکنی

 

او به اعماق زمین می رود!

 

« اما شاید یک شانس دیگر هم به تو بدهم »

 

شیطان این جمله را گفت و لبخند زد

 

آن نیزه ی مسخره را بینداز دور،

 

اصلا بهت نمی آید

 

اسمش ژوکر است، اسم بازی اش پوکر

 

ما همین جا کنار تخت بازی می کنیم

 

و سر بزرگ ترین شرط ممکن قمار می کنیم

 

روح این مرده !

 

و من گفتم : خدایا ! مواظب باش ! او دارد برنده می شود،

 

خورشید در حال غروب است و شب فرا می رسد

 

این قطار مرگی به هنگام است، روح های زیادی در خطرند

 

آه ! خدایا ! او دارد برنده می شود !

 

و بعد، سوزنبان ورق ها را بر زد

 

و به هر کدام پنج ورق داد

 

و برای خدا دعا کرد

 

و گرنه قطاری که باید هدایتش می کرد . . .

 

. . . شیطان سه آس آورد و یک شاه

 

و خداوند در پی جور کردن استریت بود،

 

او بی بی و سرباز ونه و ده دل داشت

 

و فقط یک هشت دل کم بود . . .

 

و خداوند یک ورق دیگر خواست

 

اما یک هشت خشت گرفت

 

و شیطان به پسر خدا گفت

 

فکر کنم می خواستی استریت کنی،

 

پس تا وقت باقی است یک ورق به من بده

 

تا ببینیم چه کسی شاه این بازی است

 

و در حالی که حرف می زد

 

از خرقه اش یک آس دیگر بیرون کشید . . .

 

اولین بلوف، روح ده هزار نفر بود،

 

و خیلی زود به پنجاه و نه تا رسید

 

اما خدا ندید که شیطان چه کرد

 

و گفت : همین کافی است !

 

من تا صد و پنجاه تا اضافه می کنم

 

و برای همیشه به گناهانت پایان می دهم

 

اما شیطان فریاد بلندی کشید : دست من برنده است !

 

و من گفتم : خدایا ! خدایا ! اجازه دادی برنده شود؟

 

خورشید دارد غروب می کند و شب فرا می رسد

 

و این قطار مرگ همیشه به هنگام می رود، ارواح زیادی در قطارند

 

 

آه خدایا ! نگذار برنده شود . . .

خوب ! آن قطار اسپانیایی هنوز در حرکت است

 

از گوادال کیوبر تا اولد سویل

 

و وقتی شب فرو می افتد، صدای سوتش بر می خیزد

 

و مردم از این که هنوز قطار حرکت می کند می ترسند . .  .

 

و در دوردست، در گوشه ای

 

خدا و شیطان شطرنج بازی می کنند،

 

شیطان هنوز تقلب می کند و جان های بیش تری را از خدا می برد

 

و خدا، باز هم بهترین تلاشش را می کند . . .

 

و من گفتم : خدایا ! خدایا ! باید برنده شوی،

 

خورشید دارد غروب می کند و شب فرا می رسد

 

و این قطار مرگ هنوز به هنگام است، آه ! روح من هم در قطار است

 

آه خدایا ! تو باید برنده شوی . . .

 

کریس  دی برگ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/01ساعت 22:16 توسط •●× Åryán •●× |


گابریل گارسیا مارکز

سيزده خط برای زندگی

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/01ساعت 17:13 توسط •●× Åryán •●× |


مهدی اخوان ثالث

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/01ساعت 14:18 توسط •●× Åryán •●× |


 

باز هم برگرید !

 

جمعه روزی ، در دل کوهی ،

 

چشمه ای نجوا داشت

 

من و دوستی

 

جمعه روزی

 

کوله باری برپشت

 

نجوایش را نوشیدیم

 

غم دل را شستیم

 

چشمه خندید ، صخره هم با ا و

 

کوه گفت

 

باز هم برگردید !

 

مریم محدثی

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/01ساعت 13:46 توسط •●× Åryán •●× |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

Dear O Dear , ur not near

but i can hear

dont get fear

Ur memories r here

liv wid cheer

no more tear

and ur mine forever


Home
E- Mail


F®ĭèŊÐs

our emo world
☠CONVERSE ALLSTAR☠
... عشق بی انتها ...
دختر متولد زمستون
بـــی گاه
مصائب دوشیزه
رویای زیبای من
× هدیه خدا ×
$$$---Emo Buity---$$$
♥ allstar ♥
وسوسه های آینه
پاستیل نوشته های اون جانب
♥ EMO KIDS GROUP ♥
چند قدم نزدیک تر به خدا
... دور از خانه
دل نوشته های من
Obscure
دوستانه
Be happy
دست خط من
فرشته کوچولو
چشم های خسته من
دختر تنها
پرچین راز
آرزوهای محال
دویدن به هیچ کجا
بهار را باور کن
M ویتامین
ما از نسل بارونیم
! انگلیسی یعنی این
بر و بچز دانشوران
مقالات و نقد داوری فوتبال
آبای انزلی چی
حتی اگر نا امید شدی لبخند بزن
Emo is best
آرشیو پیوندها


ÅЯÇhĭvΞ

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin