
از خویش هم خسته می شوی
وقتی به غیر خویش
باور نمی کند تو را !
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/29ساعت 20:54 توسط •●× Åryán •●× |

می خواستم همه چیز را درباره ی خدا بدانم.
پس ، از خانه بیرون رفتم و درآن چه می دیدم خدا را جستجو می کردم.
از خودم می پرسیدم:« صبح ها خدا چه کار می کند؟»
بعد، شبنم روی چمن ها را در سپیده دم می بوییدم.
از خودم می پرسیدم:« شب ها خدا چه کار می کند؟»
بعد، با آرامش خاطر در بستر گرم خود به خواب رفتم.
از خودم می پرسیدم: « آیا خدا مهربان است؟»
و در آن هنگام پروانه ای زیبا در پیش چشمان من آرام به پرواز در آمد.
از خودم می پرسیدم: « آیا خدا قوی و نیرومند است؟»
که ناگهان صدای غرش امواج اقیانوس در گوشم پیچید.
از خودم می پرسیدم: « وقتی خدا لبخند می زند، چه شکلی می شود؟»
بعد، درخشش برف در زیر نور خورشید چشمانم را خیره کرد.
از خودم پرسیدم: « آیا خدا صداهای دلنشین را دوست دارد؟»
و بعد، صدای آبگیر در یک شب تابستان به گوشم رسید.
از خودم می پرسیدم:« آیا خدا هنر را دوست دارد؟ »
که نگاهم به تار عنکبوت گوشه ی انباری عمویم افتاد.
از خودم می پرسیدم:« خدا چه رنگی است؟»
آن گاه ، کودکانی از نژاد های دیگر را دیدم.
از خودم می پرسیدم: « خدا آدم ها را چقدر قد بلند آفریده است؟»
و خواهرم که کنارم ایستاده است به بالا نگاهی کرد و لبخندی زد.
از خودم می پرسیدم:« آیا انسان هایی که خدا آفریده است به یکدیگر اعتماد دارند؟»
و بعد، دوستم با اطمینان رازش را به من گفت.
از خودم می پرسیدم: « آیا خدا به فکر من هست؟»
و دوست تازه وارد، مداد رنگی هایش را با من قسمت کرد.
از خودم می پرسیدم:« وقتی آدم خدا را دوست دارد، چه حالی پیدا می کند؟»
که ناگهان مادربزرگ دست هایش را دور من حلقه کرد و مرا در آغوش کشید.
از خودم می پرسیدم:« نزدیک ترین جایی را که می توانم خدا را پیدا کنم کجاست؟»
که ناگهان احساس کردم یک نفر دارد در قلبم در می زند.
حالا وقتی که می خواهم از خانه بیرون بروم و خدا را جستجو کنم، خوب می دانم
کجا می توانم او را پیدا کنم.
ویرجینیا . ل . کرال
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/29ساعت 20:16 توسط •●× Åryán •●× |
پرتوی که می تابد از کجاست؟ . . . پرتوی که می تابد از کجاست؟ یک نگاه کن در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ستاره تا ژرفای پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند : آن ماه نیست دریچه ی تجربه است تا یقین کنی که در فراسوی این جهان شکسته سکان نیز آن چه می شنوی ساز کج کوک سکوت است تا یقین کنی تنها ماییم من و تو نظارگان خاموش این خلاء دل افسردگان پا در جای حیران دریچه های انجماد هم سفران دستا دست ایستاده ایم حیران ایم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کنیم نه ، وحشت نمی کنیم. تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم آن جا که تویی ، مرا تو در ظلمت کده ی ویران سرای من در می یابی این جا که من ام احمد شاملو
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/28ساعت 20:57 توسط •●× Åryán •●× |
ژانویه 1963 آلبرت کاموس پشت پنجره ، باغی وجود دارد؛ اما من فقط دیوارهای آن را می بینم و چند شاخه که به بیرون آویزان شده است. کمی بالاتر، شاخه های زیادتری دیده می شود و بالاتر خورشید. به جای این که در شور و نشاط بیرون از خانه سهیم باشم، فقط نقش سایه های شاخه ی درختان بر روی پرده های سفید توجه ام را جلب کرده است. نور خورشید از میان پرده ها به داخل خانه می تابد و عطر و بوی چمن علف ها به مشامم می رسد. با هر نسیم، سایه ی درختان، روی پرده ها به رقص در می آید. گاهی ابرها مانع تابش نورخورشید می شود. لحظاتی بعد دوباره نور وارد می شود وخوشحالم می کند. یک زندانی در قفس: تنها نظاره گر سایه هایی از دنیا، در یک بعد از ظهر زمستان ماه ژانویه. هوا خیلی سرد است. من کیستم و غیر از تماشای سایه های درختان و نورآفتاب چه می توانم کرد؟ برای شناخت خود باید به درون خویش نگاه کنم و چنان چه بتوانم با دقت به اسرار این دنیای درون پی ببرم؛ دوباره خود را در مرکز عالمی پهناور و بی انتها خواهم یافت. این احساس عمیق و عجیب مرا از این زندان آزاد می- سازد. مایلم این لحظات را در حافظه ام حفظ کنم؛ همانند نگه داری گلبرگ ها در لابه لای صفحات کتاب. لحظات یک روز عالی و خاطرات راه رفتن در ساحل زیبا، با دلی سرشار از عشق و امید، خاطره ای به- یاد ماندنی است. من نیز در این دنیا قدم می زنم و عمر کوتاهم با پرستش خدا به سر می رسد. بیهوده گذراندن لحظات را گناه می دانم. همواره در حال فکرکردن هستم، اما دیگران با من موافق نیستند. امروز روز استراحتم است، روزی که دلم می خواهد با خداوند خلوت کنم. اگر کمی نا آرام باشم، به خاطر اندیشیدن درباره ی این رفتنی است. بگذارید آن هایی که مایلند از این دنیا کناره گیری کنند. من حسرت چیزی را ندارم و گویی تازه تولد یافته ام. در این دنیا خوشحالم، زیرا موجودی از این دنیا هستم. لحظات مانند ابرها گذرا هستند. می دانم که در زندگی خیلی سختی ها کشیده ام اما امروز برایم سخت نیست. از دردی که احساس می کنم سرمستم و نور آفتاب در این روز زمستانی از میان ابرها و برگ ها و شاخه ها گرمم می کند. چرا باید از درد کشیدن و مردن تعجب کنم؟ آن چه از این پنجره دیده می شود حقیقت با ارزشی است و دنیا به گونه ای که هست دیده می شود. در لحظات دوست داشتنی سکوت، صدای آهنگ دلنوازی شنیده می شود و یک زندانی به زنجیر کشیده در قفس، از شور و نشاط خاصی سیراب است. وقت آرزو کردن را ندارم. ابدیت این جاست که در انتظارش بودم. حالا می توانم صحبت کنم. آیا می توانم به غیر از احساس هستی در هستی بی پایان، آرزوی دیگری داشته باشم؟ در حال حاضر به دنبال خوشبختی نیستم، آن چه را که لازم دارم، آگاهی است. شاید دیگران فکر کنند که تنها هستم، اما با تماشای درختان و شاخه ها در نور آفتاب، این احساس تنهایی از بین می رود و متوجه می شوم که چه امکاناتی در اختیار دارم. هر لحظه ارزش خاص خود را دارد و لحظات در محضر جاویدان الهی پر از شور و نشاط است. از کتاب « نظریات متفکران جهان درباره ی زندگی» . آلبرت کاموس نویسنده ی فرانسوی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/28ساعت 15:55 توسط •●× Åryán •●× |

به سکوت پنجره نگاه کن
و به باران که چه زیبا می بارد
در دانه دانه های این باران زیبا
رازی نهفته است
ببین . . .
ما چگونه در تلاطم زندگی گم شده ایم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/28ساعت 11:19 توسط •●× Åryán •●× |
ردپاها برف و آن قدر ردپا که بی شمار چقدر گریه چقدر خنده چقدر امید چقدر یأس چقدر آرزو برده اند به هر سو این همه رد پا در آفتاب فردا هیچ از آن همه نخواهد ماند حمیدرضا شکارسری
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/27ساعت 23:38 توسط •●× Åryán •●× |
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما فریدون مشیری

ای بازگشته
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی كه از تب هيجان ها
بي تاب مي شديم
گاهي كه قلبهامان
مي كوفت سهمگين
گاهي كه سينه هامان
چون كوهره ميگداخت
دست تو بود و دست من اين دوستان پاك
كز شوق سر به دامن هم ميگذاشتند
وز اين پل بزرگ
پيوند دست ها
دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند
يك بار نيز
يادت اگر باشد
وقتي تو راهي سفري بودي
يك لحظه واي تنها يك لحظه
سر روي شانه هاي هم آورديم
با هم گريستيم
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
ما پاك زيستيم
اي سركشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهاي خوب
تو آفتاب بودي
بخشنده پاك گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب كه از هم جدا شديم
شب را شناختيم
در جلگه غريب و غمآلود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال
چون باد تاختيم
در شعله شفق ها
غمگين گداختيم
جز ياد آن نگاه تبسم
مانند موج ريخت بهم هرچه ساختيم
ما پاك سوختيم
ما پاك باختيم
اي سركشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته اي خطا رفته
با من بگو حكايت خود تا بكوبمت
اكنون من و توايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست هاي گرم
آن قلبهاي پاك
وان رازهاي مهر كه بين من و تو بود
ماگرچه در كنار هم اينك نشسته ايم
بار ديگر به چهره همچشم بسته ايم
دوريم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهاي بيگناه
تا جاودان صبور
اي آتش شكفته اگر او دوباره رفت
در سينه كدام محبت بجويمت
اي جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشويمت
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/27ساعت 10:46 توسط •●× Åryán •●× |
کبوتر سینه سرخ ای کبوتر سینه سرخ، بخوان! چرا که راز ابدیت در ترانه ات نهفته است. ای کاش هم چون تو بودم، رها از زندان ها و زنجیرها، ای کاش مثل تو بودم، هم چون روحی سبک بال بر فراز دره ها، و نور را هم چون می از جام های آسمانی به کام خود می ریختم. ای کاش هم چون تو بودم، معصوم و خشنود و شادمان. به آینده نظر نمی کردم و گذشته را از یاد می بردم. ای کاش مثل تو زیبا، نجیب و لطیف بودم و باد، بال هایم را می افشاند تا به لباس شبنم زینت یابد. ای کاش مثل تو بودم، هم چون اندیشه ای شناور بر فراز زمین، و نغمه های خود را در میان جنگل و آسمان می افشاندم. ای سینه سرخ، آواز بخوان و پریشانی مرا پراکنده ساز. من به ندای درون تو که در گوش جان من می خواند، گوش فرا می دهم. جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/27ساعت 10:37 توسط •●× Åryán •●× |
هر که هستی . . . اگر تمام عمرم در گوشه ی پستویی چون عنکبوت محبوس می بودم، باز تا وقتی افکارم با من بودند، دنیا را همین اندازه بزرگ و وسیع می دیدم. هر که و در هر مقامی که هستی، با خالق جهان مهربان باش. همیشه در ورای افق، گنجینه ی تازه ی الهامی یا فکر تازه ای یا دیدی نو در کشف اسرار حیات در انتظار توست. ( ثورو – فیلسوف آمریکایی )
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/27ساعت 10:25 توسط •●× Åryán •●× |
باز در چهره خاموش خيال فروغ فرخزاد
خاطرات
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
+ نوشته شده در شنبه 1384/10/24ساعت 11:39 توسط •●× Åryán •●× |
ترانه ی « زمستون» با صدای افشین مقدم از زیباترین و قدیمی ترین ترانه های
ایرانی است که بیش از سی سال از قدمت آن می گذرد. اخیرا چند باری هم از
رادیوی ایران پخش شده است. این شعر زیبای این ترانه است که
آن را به همه ی خوانندگان عزیز این وبلاگ تقدیم می کنم :
زمستون
زمستون، تن عریون باغچه، چون بیابون
درختا، با پاهای برهنه، زیر بارون
نمی دونی، تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها
نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه، چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من، که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
زمستون، برای تو قشنگه، پشت شیشه
بهاره ، زمستون ها، برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشد لحظه ی چشم انتظاری . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/22ساعت 8:54 توسط •●× Åryán •●× |
خرافات یک آدم خرافاتی، وقتی یه نردبون می بینه، به هیچ وجه از زیرش رد نمی شه. وقتی اتفاقا کمی نمک روی زمین می ریزه برای رفع بلا، قدری هم پشت سرش می ریزه. هر سوزنی که روی زمین ببینه بر می داره. و هیچ وقت کلاهشو روی تخت نمی ذاره. توی خونه چترشو باز نمی کنه. و هر وقت چیزی می گه که نباید می گفت، زبونش رو گاز می گیره. وقتی از گورستان رد می شه، نفسشو حبس می کنه. و به نظرش عدد13 نحسه. خلاصه آدم خرافاتی کارهای بیخود زیاد می کنه. اما " بزنم به تخته" من اصلا خرافاتی نیستم. شل سیلور استاین
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20ساعت 22:9 توسط •●× Åryán •●× |

روباه
در هنگام طلوع خورشید، روباهی از لانه اش بیرون آمد
و با حالتی سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت : امروز
شتری خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر
به دنبال شتر گشت. آن گاه دوباره به سایه اش نگریست و
گفت : آری! یک موش برای من کافی است!
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20ساعت 22:3 توسط •●× Åryán •●× |

پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند :
« هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر ده کرده ی تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.»
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.
سهراب سپهری
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/10/20ساعت 13:7 توسط •●× Åryán •●× |
برای زیبا دیدن، نیازی نیست زیبایی ها یک جا جمع شوند. دوست دارم پاهایم، خارهای لب ساحل را هم تجربه کند، دریای وحشی را ببیند، با نسیم بازی کنم، موج ها را معنا کنم، شبی را دربیابان صبح کنم با آتشی روشن و یک غزل از دیوان حافظ. موهایم را به باد بسپارم تا عشق بازی طبیعت را کامل کنم. شب ها، ستاره ها را شمردن و به ماه، خیره شدن، زیر باران رقصیدن و دعا کردن. گرمای خورشید را حس کردن و تن به خطر سپردن. رد چشمه ای را گرفتن تا به دریا رسیدن. در موج گم شدن، آن قدررفتن که هیچ کس، حتی سایه ای ازتو نیابد. لذت یک دشت بزرگ با یک بادبادک در دست و فریاد شادی سر دادن. دوست دارم با طبیعت یکی شوم. آن گاه که با طبیعت یگانه شوی جز حقیقت نخواهی یافت. اعظم شیخ الاسلامی
+ نوشته شده در دوشنبه 1384/10/19ساعت 16:15 توسط •●× Åryán •●× |
همیشه می گریختم میان کلمات تکراری و سر و صداهای بیهوده از زمان می گریختم به درون خود سفر می کردم و دور می شدم . . . اما این بار پیش از آن که بگریزم ستاره ای روی دست من افتاد ستاره ای به خاطر من از آسمان جدا شده بود این ستاره باعث زندگی بود و باعث مرگ ستاره بر دستم به خواب رفته بود هم چون گنج اسرار کودکی و من با این ستاره در دستم نمی توانم به جای دوری بگریزم آنتوان دو سنت اگزوپری از کتاب شاهزاده ی سرزمین عشق
+ نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 21:16 توسط •●× Åryán •●× |
این هم وبلاگ رییس جمهور پیشین آقای خاتمی با این عنوان:
+ نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 11:47 توسط •●× Åryán •●× |
عمیق ترین کلمه عشق است . . . به آن ارج بنه بی رحم ترین کلمه تنفر است . . . از بین ببرش سرکش ترین کلمه هوس است . . . با آن بازی نکن روشن ترین کلمه امید است . . . به آن امیدوار باش ضعیف ترین کلمه حسرت است . . . آن را نخور دوستانه ترین کلمه رفاقت است . . . از آن سوء استفاده نکن مخرب ترین کلمه شتابزدگی است . . . مواظب پل های پشت سرت باش زیباترین کلمه راستی است . . . با آن رو راست باش لطیف ترین کلمه لبخند است . . . آن را حفظ کن رساترین کلمه وفاداری است . . . سر عهدت بمان و هدفمند ترین کلمه موفقیت است . . . پس پیش به سوی آن
+ نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 11:41 توسط •●× Åryán •●× |
وقتی سکوت می کنی بیش تر با خودت حرف می زنی فقط کسی نمی شنود !
+ نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 11:28 توسط •●× Åryán •●× |
به جای این که به تاریکی لعنت بفرستی یک شمع روشن کن.
بودا
+ نوشته شده در شنبه 1384/10/17ساعت 11:23 توسط •●× Åryán •●× |
روی دفترهایم، روی میز تحریرم، روی درختان، روی ماسه، روی برف، نام تورا می نویسم. روی همه ی صفحه های خوانده شده ، روی صفحه های سفید ، روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر، نام تو را می نویسم. روی جنگل و کویر، بر آشیانه ها و گل های طاووسی نام تو را می نویسم. روی همه ی تکه پاره های آسمان لاجوردی، روی مرداب، این آفتاب پوسیده، روی رودخانه، این ماه زنده، نام تو را می نویسم. و به نیروی یک واژه ، زندگی را از سر می گیرم ، من برای شناختن و نامیدن تو ، پا به این جهان گذاشته ام ای آزادی ! از شعر بلند« ای آزادی!» پل الوار، شاعر فرانسوی
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15ساعت 10:55 توسط •●× Åryán •●× |

معنا
تو را دوست دارم
و عشق تو، جادوست
مثل همه ی معجزه های عالم
که از کودکی در انتظارش
بودم . . .
ببین چگونه هستی ام را معنا
بخشیده است
و مرا با هیبت مرگ
آشتی داده است
با عشق تو
حتی مرگ من نیز
معنایی دارد
و تو یک روز
معنای آن را خواهی فهمید
آنتوان دوسنت اگزوپری
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 22:48 توسط •●× Åryán •●× |
« قلب وسیع و بی حد و مرز خود را به روی تمامی موجودات بگشایید.»
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 10:48 توسط •●× Åryán •●× |

بچه ها
شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند
گنجشک ها راستی راستی می میرند !
آدم ها
شوخی شوخی به همدیگه زخم می زنند !
قلب ها جدی جدی می شکنند !
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 10:41 توسط •●× Åryán •●× |
آسمان های بیگانه که با افسونگری های پوچ مرا کور کردند اقیانوس ها را طی کردم و در بازوان تو جای گرفتم این همه مطمئن و این همه اشتباه تو برایم نوایی ساده سردادی و من آن را یک آواز تصور کردم بگو خداحافظ، به من نگو چرا باید بروی محبت تو ارزش طلا را داشت، ارزش طلا دوست دارم که دوستت بدارم، واقعا دوستت دارم اما ببین، مساله ای هست که باید بدانی واقعا فکر نمی کردم که بروی چون امروز می توانم قسم بخورم که شنیدم، می گویی دوستت دارم تو را می خواهم احتیاج دارم با تو باشم امروز چیزی در چهره ات دیدم این جا بمان در کنار من به عشقت محتاجم تا پناهم دهد دروغ می گفتی و اکنون به دور دست ها رفته ای و گریان همچون کودکی رهایم کردی ترانه ای از جرج مایکل
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 10:38 توسط •●× Åryán •●× |
سایت باشگاه هامبورگ برای رای گیری به این سایت بروید و به مهدی مهدوی کیا
رای دهید.
منبع: پول شمار
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/08ساعت 19:21 توسط •●× Åryán •●× |
. . . و بعد حرف های امروز را مثل رج های در رفته ی بافتنی های تابستانی می گذاریم برای بعد . . . و بعد فردای یک روز برفی است! موژان نادریان
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/08ساعت 13:8 توسط •●× Åryán •●× |
هیچ وقت شعار نداده ام . . . که به زور لبخند بزن، بعضی وقت ها باید تا نهایت آرامش گریست! آن گاه تبسمت زیباتر از، رنگین کمان بعد از باران خواهد شد!!! تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد ؛ اما . . . برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی !!! چندین نامه نوشتم، با آدرس هایی که نمی دانم به کجا خواهند رسید! سلام: از خداوند برایت بهترین ها را خواسته ام. می دانم که تو به آرزوهایت خواهی رسید!!! میلاد تهرانی
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/08ساعت 10:38 توسط •●× Åryán •●× |