اینک شما باران را احساس نخواهید کرد زیرا هر یک چتر دیگری خواهید بود اینک شما سرما را احساس نخواهید کرد زیرا هر یک سرپناه دیگری خواهید بود اینک شما تنهایی را احساس نخواهید کرد زیرا هر یک همراه و یاور دیگری خواهید بود اینک دیگر شما یک روح خواهید بود در دو جسم و زندگی ، فرا روی شماست اینک به آشیانه خود بروید و روزهای با هم بودن را تجربه کنید باشد که روزهایتان سرشار باشند از خوبی ها ، شادی ها و برکت ها . . . " فدریکو گارسیا لورکا "
+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 0:6 توسط آرین

دلقکی با یه سیرک اومد به شهر ما .
با کفش های خیلی بزرگ و کلاه خیلی کوچیک .
ولی کارهاش اصلا خنده دار نبود . هر بار شیرین کاری می کرد
مردم بی حال تر می شدن و آه می کشیدن . هر بار که روی
سرش می ایستاد همه داد می زدن " بخواب بابا " !
هر بار که کراواتش رو می خورد همه به گریه میفتادن .
چون کارهاش خنده دار نبود پولی در نمی آورد . تا یه روز
به خودش گفت : به مردم میگم دلقک بی مزه بودن یعنی چی !
اون به مردم گفت واسه چی اون قدر غمناک به نظر می رسه . از
دردها و دلگیری هاش گفت . بعد از اون که درد دلش تموم شد
فکر می کنین مردم گریه کردن ؟!
نه اونا انقدر خندیدن که نفسشون بند اومد و لباس هاشون پاره شد .
همه دنیا قهقهه شون رو شنیدن و اونا هم همین طور خندیدن .
ولی دلقک تو چادر سیرک با سر پایین و شونه های آویزون ایستاده بود .
دلقک می گفت : منظور من خندوندن شما نبود . با مزه بودن من اتفاقیه !
و اون وقت همه دنیا می خندیدن و دلقک گریه می کرد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 20:0 توسط آرین |
از یکی پرسیدن دلیل اینکه سوالای امتحان نهایی رو امسال اینقدر سخت میدن چیه ؟ و اون فرد جواب داد : " مشکل داشتن مادر طراح سوال ."
+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 19:25 توسط آرین
فردا امتحان نهایی حسابان دارم و با اطلاعاتی در حد مرغابی به جنگ
با این غول بی شاخ و دم می روم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت 15:54 توسط آرین
امروز واسه ما آخرین روز مدرسه بود ، سال سوم هم تموم شد . حالا فقط مونده امتحانات ! سه سال از عمرم رو تو مدرسه ی دانشوران گذاشتم و حالا دیگه باید با تموم خاطرات خوب و بدش ازش خداحافظی کنم ، با تموم معلمای با مزه و عجیب غریبش ، با اون نیمکت های درب و داغون و با اون بوفه ی جالبش که هم بوفه بود و هم اتاق مشاوره و با اون آشپزخونه ی قشنگش که ما به عنوان کلاس یک سال توش نشستیم و . . . چون من که دیگه سال بعد چه تو همین رشته ی ریاضی بمونم و چه تغییر رشته بدم دیگه در این مدرسه نخواهم ماند ! ( و من از مدرسه دور و دورتر می شدم و در زیر تلالو نور آفتابی که بر تابلوی مدرسه نقش بسته بود زیر لب این کلمات رو زمزمه می کردم :D ) خداحافظ دانشوران !!! خداحافظ . . . خداحافظ . . . p.s . ـ واسم دعا کنید امتحانای نهایی رو خوب بدم و تو همه ی درس ها موفق باشم . این امتحانا رو از دستشون خلاص بشم دیگه هیچ غمی ندارم . دعا یادتون نره !
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 14:35 توسط آرین |